ریشه های آیین اسلامی حجاب

هر كيشي براي خود مراسم و آيينها و فرمايشاتي دارد كه پيروان آن كيش بايد به آن عمل كنند،‌ ولي آيا هرآنچه را كه از نياكان به ما رسيده بايد كوركورانه پذيرفت؟ چرا ما براي تصميم گيري همواره دستهايمان بسته است؟ چرا نميتوانيم جامعه خود را همانگونه كه دوست داريم بسازيم و ببينيم؟ چرا هر آنچه را كه از ما مي خواهند- حتي اگر خود نخواهيم- بايد انجام دهيم؟ چگونه بايد به مبارزه خواسته هاي ديگران برويم؟‌ اينها پرسشهايي است كه فقط با آگاهي داشتن از انگيزه هاي پيدايش اينگونه آيينها ميتوان به آنها پاسخ داد. اميد است گامي هرچند كوتاه در اين راه برداشته شود.

بي گمان حجاب و پوشش اسلامي يكي از مهمترين آيينها و فرمايشات كيش اسلام مي باشد.. بلكه شايد يكي از نام آورترين آيينهاي زنانه بدون رقيب باشد (‌در كنار آيين مردانه ريش گذاشتن )، و از آنجايي كه پوشش يكي از نمادهاي عفاف و پاكدامني ،‌پاكي و زهد و برتري در انديشه اسلامي مي باشد از جايگاه ويژه اي در اين انديشه برخوردار است . در برابر آن بي حجابي در سخنان اسلامي به عنوان نمادي از پستي،‌ فساد و فرومايه اخلاقي به شمار مي آِيد. از اينجا است كه بسياري از اسلام گرايان در سخن از فرمانهاي اخلاقي درون آيين پوشش و درباره فلسفه و پيامدهاي نيك آن بسيار كتاب و نوشته آورده اند.

پرسشي كه اين جا پيش مي آيد اين است كه، تا چه اندازه اين فرمان و پيامدهاي نيك اخلاقي كه درباره آن سخن به ميان مي آورند در نخستين دوره اي كه بنيان گذاري شده بود نيز از اهداف دستيابي شده بوده؟ بدين معنا كه آيا پيامبر و خداي او نيز بر اساس دستيابي به چنين اهدافي دستور به گذاشتن حجاب و پوشش داده اند؟ براي پاسخ به چنين پرسشي مي بايد به شرايط تاريخي آن دوره كه در فرمان پوشش نقش بسزايي داشته بازگرديم.moh1-2

نخستين بار پوشش در سيماي يك فرمان و بوسيله آيه59 سوره الأحزاب بر سر ما افكنده شد!: يا أيها النبي قل لأزواجك و بناتك و نساء المؤمنين يدنين عليهن من جلابييهن ذلك أدني أن يعرفن فلا يؤذين وكان الله غفورا رحيما.

اي پيامبر به زنان و دختران خود و زنان مومنين بگو كه خويشتن را به چادر فرو پوشندكه اين كار براي اينكه آنها شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند مي باشد،‌ همانا خداوند آمرزنده ومهربان است.

(واژه جلابيه كه در اينجا آنرا چادر يا پوشش مي ناميم : لباسي كه هم اكنون هم بسياري از زنان در كشورهاي عربي از آن بهره مي برند و آن لباس بلندو گشادي است كه تمام اندام زن را ميگيرد ولي در گذشته گويي اين لباس از سر و بالاي پيشاني آغاز ميشده چنانكه واژه جلابيه خود از جبين يا همان پيشاني آمده(بازگشت به تفسير الطبري )]

اولين ايستگاه شگفتي در اين آيه كه فرمان حجاب را آورده عبارت(ذلك أدني أن يعرفن فلا يؤذين) مي باشد. يعني : اين كار براي اين است كه شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند. براستي هدف از اين آيه چه بوده؟ و آيا حكمت و هدفي در فرمان حجاب براي زنان مي باشد چنانكه لحن و روش آيه نشان ميدهد؟

پاسخ اين پرسشها در دلايل فرود آمدن آيه حجاب مي باشد..

القرطبي مي گويد: از آنجايي كه زنان تازي به حكم عادت بدون پوشش بودند و همانند كنيزان چهره خود را در ديد و نگاه ديگران ميگذاشتند باعث ميشد كه مردان ديگر به آنان نگاه كنند و درباره آنها انديشه هاي گوناگون صورت بگيرد براي همين خدا به پيامبرش فرمان داد كه به آنها دستور دهد براي بيرون رفتن از خانه و انجام دادن كارهايشان (قضاء حاجت) حجاب بپوشند،‌ و آنان در بيابان جلوه ويژه اي پيدا ميكردند و از كنيزان تشخيص داده ميشدند.. و بانويي از زنان پيش از اين آيه براي انجام كاري بيرون رفته بود برخي از مردان بدكار به گمان اينكه او كنيز ميباشد جلوي او را گرفته و خواهان تجاوز به او شده بودند پس آن زن فرياد زد و اين ماجرا را به پيامبر گزارش كردند آنگاه اين آيه نازل شد(تفسير القرطبي درباره سوره الأحزاب).

[ براي روشن شدن خواننده بايد اين نكته را اضافه كنم كه تازيان ميان همسر رسمي و كنيز واكنش متفاوت از خود نشان ميدهند،‌ همسر رسمي يك شخص داراي جايگاه ويژه اي ميان مردمان خود مي باشد و جزو ناموس و از گروه خاندان شوهر به شمار مي آيد حال آنكه كنيز جزو داراييها و برده هر شخص به شمار مي آيد. حتي در ميان تازيان امروزي و متمدن چنين رسمهايي نيز ديده مي شود،‌ چنانكه اگر شخصي از كنيز بچه دار شود فرزند بوجود آمده از فرزندان آن شخص نمي باشد مگر اينكه خود وي به داشتن آن اعتراف كند وگرنه جزو بي اصالتها يا به گفته خودشان «نغل»‌ مي باشد. هنگامي اين رسم غير منطقي شگفت ساز مي شود كه اگر آن فرزند دختر باشد و پدر راستين او به او اعتراف نكند و او را به فرزندي نخواند پس از رسيدن به سن نه سالگي و چون از داراييها و زاييده برده او ميباشد ميتواند با او نزديكي نيز انجام دهد و هيچ قانوني نميتواند جلودار وي باشد!]

ابن كثير ميگويد: بدكاران و اراذل مدينه شبها بيرون مي آمدند…….. پس اگر زني را مي ديدند كه پوشش داشت ميگفتند كه اين آزاد است پس با او كاري نداشتند و اگر زني را بدون پوشش مي ديدند ميگفتند كه او كنيز مي باشد و به او حمله ميكردند.(ابن كثير:3/855).

هرچه در ميان كتابهاي تاريخي اسلامي بيشتر مي گرديم شگفتي ما از جامعه تازي آن دوران بيشتر مي شود چنانكه ابن سعد آورده: زنان پيامبر براي انجام كارهاي خويش شبها از خانه بيرون مي رفتند و منافقين سر راه آنان قرار ميگرفتند و آنان را آزار ميدادند پس شكايت كرده و منافقين را خواستند پس پاسخ دادند ما فقط اين كار را با كنيزان انجام مي داديم!!‌ پس آيه حجاب نازل شد.( طبقات ابن سعد:8/141)

الطبري نيز اين را تاييد ميكند و ميگويد: اي پيامبر به همسران خود و زنان مومنين بگو كه همانند كنيزان لباس نپوشند، و هنگامي كه براي انجام كارها از خانه بيرون ميروند موها و چهره خود را نمايان نكنند، و پوششي بر خود داشته باشند كه هر پستي جلوي آنها را نگيرد.( تفسير سوره الأحزاب)

و بدين گونه….. اگر آزاده اي بيرون مي رفت گمان ميبردند كه كنيز مي باشد و مورد آزار قرار ميگرفت… خدا دستور داد كه در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و خود را بپوشانند.(طبقات ابن سعد:8/141)

و نيز طبري با گفته اي از «مجاهد» مي افزايد: بپوشانند خود را تا همه بدانند كه آزاده اند و مورد آزاري چه از راه گفتار و چه نگاه هر فرو مايه اي قرار نگيرند.

پس ريشه حجاب يك فرمايش طبقاتي مي باشد كه داراي هدفي ريشه اي براي نشان دادن آزاده از كنيز مي باشد.. همچنين تمامي صحابه و ياران محمد همين برداشت را از حجاب داشته اند چنانكه «عمربن الخطاب» در مدينه مي گشت پس اگر كنيزي را مي يافت كه داراي حجاب مي باشد او را با چوب معروفش مي زد تا اينكه حجاب را از سرش بياندازد و مي گفت: براي چه كنيزان همانند آزادگان مي گردند؟(طبقات ابن سعد:7/127)

براستي ميتوان ديد كه يك نگرشي ميان همه مفسرين قرآن مي باشد كه آيه حجاب فقط براي نشان دادن آزاده ا كنيز ناز ل شده بود.

واين ناچيز ترين و كمترين شكل شناخته شدن بود كه ميتوان براي تفاوت گذاشتن زنان آزاد از كنيز و برده انجام داد تا مورد آزار و نگاه بد قرار نگيرند.(البيضاوي:4/386) البته پيداست و براي ما مثل روز روشن كه خدا و پيامبر عقل كل و داناي همه چيز بوده اند ولي تنها راهي كه به عقلشان رسيده همين بوده.

خداوند به پيامبر خويش(ص) فرمود كه اي پيامبر به زنان و دختران خود و زنان مومنين بگو كه در هنگام بيرون رفتن براي انجام كارهايشان در پوشش همانند كنيزان نباشند و موهاي خود و چهره ها را نمايان نسازند بلكه بر روي خود پوششي بياندازند تا هر فرومايه اي بداند آنان آزاده هستند و جلوي آنها را نگيرد وآنها را با سخن بد آزار ندهد.(الطبري 22/45)

در كتابهاي ديگر نيز همين داستان را مي يابيم: زنان پيامبر(ص) براي انجام كارهايشان شبها از خانه بيرون مي رفتند پس مردماني از منافقين جلوي آنان را ميگفرتند و آنان را آزار مي دادند و هنگامي كه از ايشان پرسش مي شد پاسخ ميدادند ولي ما اين كار را با كنيزان انجام مي دهيم پس اين آيه نازل شد كه يا أيها….. پس دستور داد كه بدان عمل شود تا از كنيزان شناخته شوند،‌ و ابن جرير از أبي صالح آورده كه پيامبر(ص) به مدينه آمد و منزلي در آنجا نداشت پس زنان پيامبر(ص) و ديگران شبها براي انج كارهايشان بيرون از انه ميرفتند مرداني در سر راه نشسته بودند براي سخن پراكني به زنان پس خدا آيه اي نازل كرد كه يا أيها النبي…. تا با پوشش زن آزاد از كنيز شناخته شود.

و ابن سعد از محمد بن كعب القرظي آورده: مردي از منافقين جلوي زنان مومنين را ميگرفته و آنان را آزار ميداده و اگر به او هشدار ميدادند مي گفت گمان كردم كه كنيز است پس خداوند به آنان دستور داد ه كه در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و پوششي بر خود بياندازند كه چهره را بپوشاند مگر يك چشم تا شناخته شوند.(الدر المنثور:6/659)

آنچه در اين آيه نيز جالب است پوشش گزيده شده براي زنان است چنانكه اگر مسلماني بخواهد به فرمان خدا گوش فرا دهد نبايد به جز آن چيز ديگري برگزيند. د ركتاب الدر المنثور چنين ادامه مي دهد كه: عبد بن حميد و ابن جرير از قتاده در گفته اين آيه كه اي پيامبر… گفته است كه :‌خدا به آنها فرمان داد كه اگر بيرون رفتند با پوشش باشند تا به كمترين شكل شناخته شوند و مورد آزار قرار نگيرند چون كنيز را استفاده ميكردند_منظور جنسي است_ پس خداوند بازداشت از اينكه آزاده همانند كنيز باشد و عبد بن حميد از الكلبي درباره آيه ادامه داده كه زنان براي انجام كار بيرون ميرفتند و اراذل جلو ي آنان را ميگرفتند و آزار ميدادند پس خدا فرمود كه خود را با «جلابيه» بپوشانند تا آزاده از كنيز شناخته شود……و ابن جرير و ابن مردويه از ابن عباس در باره آيه چنين مي گويد كه : ….. خدا دستور كه چادر بپوشند و سر آن بر روي پيشاني خود محكم كنند….پس اگر اراذل زني را با پوشش مي ديدند به او كاري نداشتند ولي اگر بدون پوشش بود مي دانستند كه كنيز است و دور او را مي گرفتند….(اين است حقوق بشر وآزادي اسلامي)…و أبي حاتم از سعيد بن جبير آورده كه منظور از انداختن «جلابييهن» پوشش است بر روي پيشاني و صورت و زني مسلمان بر او حرام است كه غريبه اي او را بدون پوشش بر روي چهره ببيند و آنرا بر بالاي سر محكم ببند و بر روي گودي سينه بياندازد، و ابن أبي حاتم از عكرمه درباره اين آيه آورده كه «جلباب» يا پوشش را چنان بياندازند كه گودي سينه آشكار نشود، و ابن منذر و ابن أبي حاتم از محمد بن سيرين آورده كه از عبيدا السلماني پرسيدم او پاسخ داد كه پوشش همانند چادر و پارچه اي كه روي سر و صورت بياندازند و يك چشم خود را از آن بيرون بياورد.(دقت كنيد كه بايد يك چشم باشد و دو چشم جزو گناهان مي باشد و نقض كردن دستورات الهي).

و در تفسير «الصنعاني»‌و غيره نيز چنين چيزي مي بينيم و لي «الضحاك» و «الكلبي» با مردمان خود احساس هم دردي مي كردند:‌اين آيه براي زناكاراني آمد كه در خيابانهاي مدينه در پي زنان مي رفتند و اگر در شب آنها را مي ديدند براي آنها چشمك مي زدند پس اگر زن ساكت مي ماند در پي او مي رفتند و اگر فرياد مي زد او را رها ميكردند و فقط كنيزان را ميخواستند ولي نمي توانستند كه تشخيص دهند چون به يك پوشش بودند پس اين آيه نازل شد و پيامبر فرمود كه زنان آزاد در پوشش با كنيزان متفاوت باشند و جلابيهن جمع الجلبات مي باشد و آن پارچه اي است كه زن را از بالا پوشش مي دهد و ابن عباس گفته كه از سر و چهره پوشش دهند مگر يك چشم تا دانسته شوند كه زن آزاده اند … و همانا خداوند بخشنده و مهربان است… و همچنين افزوده كه «انس» از كنار «عمر بن الخطاب» مي گذشته و پوشش روي او بوده پس به وي گفت اي كنيز آيا خود را همانند آزاده ها كردي اين پوشش را بيانداز.(تفسير البغوي 3/544)

اين تفسير از آيه مزبور و پوشش در آن دوران تنها از كتاب اهل تسنن نيست،‌ كتابهاي شيعه نيز چنين چيزي را تأييد مي كنند،

_ (ذلك ادني ان يعرفن) براي آنكه از كنيزان شناخته شوند،‌(فلا يؤذين)‌ مورد آزار آناني كه نگاه پاك ندارند قرار نگيرند.(الصافي نوشته كاشاني:5/203)

_آنان (زنان آزاد) همانند كنيزان مورد آزار مردان بد نگاه قرار نگيرند.( تفسير شبر:1/425)

_در دوران جاهليت زنان آزاده و كنيز بدون پوشش بيرون مي رفتند پس مردان با نگاه بد به دنبال آنان ميرفتند پس به آنها دستور داده شد كه با پوشش از آزار آنان دوري كنند… و مردان چشم داشت به كنيزان داشتند و با آنان شوخي ميكردند و گاهي اين شوخي ها به آزاده هم مي رسيد،‌ و اگر به آن مردان هشدار داده مي شد ميگفتند گمان برديم كه كنيز هستند پس خداوند بدين وسيله هيچ بهانه اي براي آنان نگذاشت. (مقتنيات الدرر نوشته طهراني: 8/325)

_ الجلباب عبارت از سر انداز زن مي باشد و آن مقنعه اي است كه پيشاني و سر او را در بر ميگرفته در هنگامي كه براي انجام كاري از خانه بيرون مي رفته، برعكس كنيز كه بدون پوشش سر و پيشاني بيرون ميرفته. الجلابيب: چادرها وپارچه اي كه زن روي چهره خود مي انداخته تا بدين وسيله از كنيز شناخته شود و از آزار مردان در پناه باشد. ( برگزيده هاي التبيان نوشته حلي:2/203)

_ پوشش سر و چهره نزديك به شناخته شدن آنان بنام آزاده اي بوده كه داراي صفت پاكي و درستي ميباشد پس جوانان اوباش جلوي آنان را نگرفته چنانكه در دوران جاهليت اين يك عادت بود، (‌فلا يؤذين) يعني كه اهل نگاه بد جلوي آنان را نگيرند و آزار ندهند چنانكه با كنيزان انجام مي دادند.( الجديد، محمد السبزواري النجفي:5/453)

پس از خواندن تفسيرهاي گوناگون و نسبتا همانند از اين آيه درباره فلسفه حجاب به يك نتيجه ميرسيم و آن شناخته شدن زن آزاد از كنيز مي باشد، پس به درستي جاي شگفتي است براي هر آنچه از بهره حجاب به ما آموزش داده اند و صبح و شب توي گوش ما خوانده اند از پاكي ها،‌ نگهداشتن زن،‌ نشانه زهدو…. و اگر پوشش اسلامي اين همه حكمت و آرمانهاي والاي انساني داشته چرا فقط به زن آزاد بسنده كرده؟ اگر پوشش نشانه اي از نجابت و درستي و پاكي است و بازدارنده زن از گناه و جلودارنده فحشا چرا كنيز از آن بي بهره مانده؟ مگر كنيز پاك و نجيب نيست؟ آيا اسلام كنيز را يك انسان با ارزش كه بايد اندام خود را از ديد مردان نگاه دارد نمي داند؟ آيا كنيز شخصيت و جايگاه انساني ندارد؟ چرا كنيز بايد سر و موهاي خود رانمايان سازد؟ تقريبا به گفته تمامي مذاهب تسنن درباره حجاب كنيز:

عورت كنيز همند عورت مردان است چه از كمر و شكم و كناره ها، و سر هر دوي آنها عورت نمي اشد،و همانند مردان از ناف تا زانو مي باشد( گزيده كتابهاي مذاهب حنبلي، شافعي،مالكي،‌حنفي، و كتابهاي البيهقي، شرح العمده، مغني المحتاج،الدر المختار)

اگر براستي اسلام در پي پاك نگاه داشتن جامعه اسلامي از فحشا و بالا بردن جايگاه زن از پستي ها و بدكاريها مي باشد چرا تفاوتي ميان اين دو گذاشته؟ آيا هر دو زن نيستند و باعث گمراه كردن مردان نخواهند

شد؟و هر دو نميتوانند غريزه جنسي مرد را به هيجان در آورند؟ چه سودي براي جامعه خوا داشت اگر آزاده پوشيده باشد و كنيز در برابر مردان لخت و برهنه باشد؟ آيا در آن هنگام مردان برانگيخته نخواهند شد؟ بر اساس دستورات قرآني تنها آزاده ميتواند مصونيت و پاكي داشته باشد و كنيز را هر شخصي متواند به او تجاوز كند و مورد آزار جنسي قرار دهد!!!!!!! آيا اين برابري است؟ آيا اين فلسفه حجاب است؟ پاسخ اين پرسشها همانند نمونه هاي ديگري كه در كيش اسلام ديده ايم بسيار آسان است:

كنيز در اسلام يك موجود كاملا انساني نمي باشد وي همانند آنچه كه «هشام بن عبدالملك» مي گويد آتش شهوت گائيدن است!!!!!! از بهره بردن از اين واژه پوزش ميخواهم ولي اين همان چيزي است كه در كتابهاي اسلامي آمده و آنرا يك واژه تازي ناب مي دانند_ عكاك النيك_ (مفاخرهالجواري – جاحظ:2/91)

جايگاه كنيز و مزد و نگهداري او از آزاده كمتر بوده و او خريد و فروش مي شود،‌شايد امروز نزد كسي باشد و فردا نزد ديگري، از ‌همانند شدن او به آزاده جلوگيري شده،‌و آزاده از او شناخته شده است چنانكه در او نمايان مي گردد سر و چهار سوي اندامش.(الجواهر الدريه:2/123)

اگرچه در جامعه امروزي شايد كنيزي نمي بينيم ولي آزاده هاي ما جايگاه بهتري از او ندارند،‌ ولي بايد بدانيم كه جايگاه كنيز در كشورهاي همسايه هنوز هم همانند 1400 سال پيش مي باشد. آيا در جامعه خود ما حجاب توانسته زنان را آزادتر و هيجان مردان را مهار كند؟ آيا زن با زندگي كردن در كشورهاي پيشرفته از جايگاه و پاكدامني او كاسته شده؟ و براي اينكه جنايتي صورت نگيرد او را از عوامل جنايت ميدانند؟ اين پرسشهايي است كه پاسخ آنها را نتوانستم در هيچ يك از كتابهاي اهل تسنن يا شيعه بيابم. اميدوارم شما بتوانيد.

براهین ناسازگاری صفات الهی

images-2

استدلال به بی زمانی و غایتمندی images-2 جان سوا می‌نویسد ۱. اگر جهان علت رخداد چیزهاست، علت آن علت چیست؟ هیچ‌کس/هیچ‌چیز. این منطقا پذیرفتنی است.(چون نامحدود پس بی نیاز مطلق است پس بی نیازی از پایه شروع می شود پس از پایه بی نیاز است پس پایه هر چیزی یا کسی وجود اوست پس از وجود بی نیاز است پس به وجود نیازمند نیست پس به وجود نیامده اگر گویند پس چگونه است به وجود نیامده آن خدای شما خدای تصور شماست نه عقل و فلسفه تان چون اکنون ثابت کردیم دلیل نبود علت به دلیل اگر هم چگونه است بی نیاز به وجود نیست ولی هست مطلق است چگونه است چون اگر او هیچ باشد یعنی هیچ آمدن یعنی از نبود بیاید وپس یعنی پایه اش نبود بوده پس نخواهد بود مگر خود به خود آید وقتی که خود به خود‌آید وقتی روزی نبوده آید وکسی نبوده که او را بیاورد پایه نبود بر او می شود پس نمی تواند اصلا خود را به وجود آورد چون نیست چگونه می تواند خود را بود بگوید وقتی که نیست پس راهی نیست جز کسی باشد که اصلا هیچ نباشد و خود به خود نباشد پس نامحدود است پس هست مطلق است چون اگر ذره ای هیچ بود یعنی نبود مطلق پس یعنی ناقص مطلق پس محدود مطلق می شد پس نامحدودی هیچ تناقضی با هست مطلق ندارد چون: هست مطلق = نامحدود = بی نیاز مطلق = پس بی نیاز از پایه = پس بی نیاز از وجود = پس به وجود نیامده = پس ازلی است = پس به وجود نیامده = پس بی نیاز از وجود = پس بی نیاز از پایه = پس بی نیاز مطلق = پس چون از هیچ آمدن اصلا ممکن نیست پس هست مطلق است باید باید باید نامحدود آید پس چگونه که نمی شود با برطرف هر گونه خللی فلسفی که بتواند آن خلل را تکمیل کند و تا رسیدن به آن خلل درست تا حد کافی رسیدیم اگر با فلسفه ای کامل آن را تکمیل نماییم که خلال را بر طرف نماید که با کاملیت قبلی که به حد خودش کامل شد کامل آید و کامل تمام شود کاملا به چیز کاملا درست مهض رسدیم دقیقا مثل مثال زیر: هست مطلق = وجود مطلق نیست پس چون هر وجود داشته باشد چون وجود است حتما چون وجود است پس نیازمند به وجود بخشی است چون وجود بخشی یعنی از نبود به بود آوردن یعنی بی حد آوردن و این از وجود دارد پس یعنی حتما قرارگاه دارد که وجود دارد اگر قرارگاه نداشته باشد پس وجود ندارد اگر وجود داشته باشد حتما قرار گاه دارد جون وجود یعنی دارای ظاهر و باطن وگرنه وجود نیست اگر باطن داشته ولی ظاهریت تعریف نداشته باشد فقط هست است چون خدا هست مطلق است پس یعنی باطن و ظاهر بر او تعریف نیست بلکه چون نامحدود است هم ظاهر است هم باطن وهر دوی او یکی است چون ذره ای حد ندارد ذره ای تمایز ندارد پس ظاهر و باطن او یکی می شود پس نه می شود به باطنش ظاهر نگفت هم به ظاهرش باطن نگفت پس نمی شود بر او ظاهر و باطن گفت پس نمی شود بر او ظاهر و باطن تعریف نمود پس در کل می شود هست با وجود یکی نباشد ولی وجود با هست یکی است پس همه هست ها وجود نیست ولی همه وجود ها هست است پس کی خدا را هست نموده پس کسی که خدا هست نموده اگر محدود باشد نیازمند به نا محدود است و آن موقع دو نامحدود خواهد بود چون بر خدا حد تعریف نیست تمایز تعریف نیست پس کاملا یکی است پس نمی تواند ذرهای چند تا باشد و اگر او هم نامحدود باشد نمی شود یا چند نامحدودی یا اغز هیچ یا خود به خودی شده و پس کاملا رد است کسی هست مطلق است نیازمند به هست کننده نیست پس هست نمی شود بلکه همیشه هست مطلق است پس ابدی هم هست پس کاملا وجود نیست چون محدود می شود پس چون هست مطلق است ذره ای هیچ برای او تعریف نیست پس نامحدود مطلق است نه محدود مطلق پس با تمام این توصیفات می شود نبود وجود نیاز بر او معنای نبود او هرگز نیست وگرنه ذره ای چیزی وجود نداشته(جهان هستی) خواهد بود پس خدا هست مطلق است ) ۲. علت آن علت کی روی داده است؟ تنها پاسخ منطقا پذیرفتنی «هیچ‌وقت» خواهد بود. زیرا اگر علت جهان در یک زمان خاص روی داده باشد، آن جهان بی‌زمان نخواهد بود.( با اتمام توصیفات بالا چون نامحدود است علت ندارد که داشته باشد که کی و چه موقع رخ داده باشد و راستی انسان می تواند خدا را استدلال کند ولی نمی تواند تصور کند وگرنه با تمام توصیفات نمی توانست حتی ذره ای کلمه نامحدود را بداند چه رسد استدلال کند که می کند ولی همان بار اول که بخواهد نامحدود را تصور کند کم می آورد ولی با استدلال طبق سند دقیق بالا می تواند استدلال کند با تمام این توصیفات استدلال کاملا با تصور جدا مهض خواهد بود و توانایی استدلال تا نامحدود انسان را نامحدود نمی کند چون استدلال بخشی از فهم است چون تصور هم بخشی از فهم است که انسان ندارد پس نامحدود بودن استدلال انسان به دلیل جدای تمام استدلال با تصور باعث نا محدود شدن وی نشده بلکه به دلیل نداشتن نصور او را محدود می نماید و پس با تمام سند این توصیفات بالا انسان فقط می تواند تا نامحدود استدلال کند پس به دلیل استدلال تا نامحدود می تواند با استدلال به حقیقت مطلق رسد پس چون فقط می تواند فقط با استدلال به حقیقت کامل رسد و استدلال فقط بخشی از فهم است مثلا تصور را اصلا نداد محدود بودن انسان را اصلا رد نمی کند بلکه تعیین میکند چون فقط انسان می توان استدلال کند پس محدود است پس اثبات خدا یا استدلال خدا اصلا رد نشده بلکه تایید می شود و با تمام این توصیفات بالا بلکه محدود بودن انسان که فقط می تواند استدلال کند را تایید مهض و پس مطلق می کند پس هست خدا مطلقا است چون کاملا با سند محکم بالا کاملا راه ما استدلال بوده پس راه ما کاملا تاییداست پس هست خدا تایید مطلق مهض مهض مهض مطلق مطلق مهض است.) وسلام وتمام پاسخ این مسئله در علت قرار دادن خدا برای آن علت نهفته است. زیرا در آن صورت ما باید همان پرسش را دربارهٔ خدا بپرسیم. پس ما باید درک کنیم که تنها توضیح منطقی اینست که علت و اثر «نمودهای حواس» هستند که انسان‌ها به عنوان موجودات محدود در زمان و مکان تجربه می‌کنند، اما از نظر یک مرجع بی‌زمان هیچ‌چیز واقعا اتفاق نمی‌افتد، پس آن جهان خالی از علت و در نتیجه اثر است. آن جهان فقط وجود دارد( جواب دقیقا در بالا به طور سند محکم و مطلق می باشد) وسلام وتمام.

ریچارد داوکینز

دوستان عزیزم با دقت تماشا بفرمایید

نمونه ای از رفتار اسلامی

در کتاب قران نوشته شده دردین هیچ اجباری نیست ، هدایت از گمراهی مشخص شده.

 iranan-homosexuals_tgndiwc

حالا شما میتونی دین رو انتخاب کنی ، با اینکه دین رو انتخاب نکنی مستقیم اعدام میشی طبق دستور اسلام و قران

نویسنده قرآن کیست؟

Koran-book

چه کسی قرآن را نوشته است؟

این نوشتار بطور دقیقی به کنکاش پیرامون نوشته شدن قرآن میپردازد و نگاه تازه ای است بر قرآن. این استفسار بر واقعیت های تاریخی و استدلالهای منطقی استوار خواهد بود. بنابر این روش ما در بررسی های خود با روشی که معمولاً باورمندان به قرآن دارند و بدون پرس و جو قرآن را برخاسته از ریشه های الهی میدانند در اختلاف شدید خواهد بود. با تحلیل کردن، موشکافی کردن و تفسیر دقیق مفاد قرآن، احادیث و سیره محمد، نویسنده کسانی را مشخص می‌کند که بدون شک در تشکیل ساختار و نوشتن قرآن نقش داشته اند. این الله نبود که قرآن را نوشت، و حتی محمد نیز خود به نتنهایی اینکار را انجام نداده است. قرآن ساخته یک شخص نیست. افراد زیادی در ترکیب، نوشتن، اصلاح کردن، حذف کردن و اضافه کردن آیات قرآنی نقش داشته اند. مهمترین اشخاصی که در نگارش قرآن نقش داشته اند، امرؤ القیس، زید بن امر، حسان ابن ثابت، سلمان، بحیرا، ابن ضمته، ورقه و عبید بن کعب بوده اند. خود شخص محمد در ساختن تعداد محدودی از آیات قرآن نقش داشته است، اما احتمالاً کسی که بیش از دیگران بر روی محمد نفوذ داشته است و به محمد انگیزه اختراع اسلام و نوشتن قرآن را داده است، زید بن امر بوده باشد که از مبلغین حنفیسم بوده است. محمد بعدها دیدگاه حنفی زید را به اسلام آورده است و آنرا بازنویسی کرده است. به همین دلیل این نظریه که اسلام دین جدیدی نیست کاملاً درست است، اما کشف مهم این است که قرآن کلام الله نیست بلکه کتابی نوشته دست بشر است که محمد آنرا بعنوان آخرین گفتار الله با انسانیت مطرح کرده است. جنبه ای دیگر از این نوشتار مهم آن است که از میان ادیان باستانی که نویسندگان قرآن از آنها اقتباس میکردند، شاید، رسوم صابئین از دیگران اهمیت بیشتری داشته باشند. در واقع مراسم نماز خواندن در 5 نوبت و هنچنین 30 روز روزه گرفتن از رسوم صابئین بوده است. بنابر این قرآن مجموعه از کتابهای دینی متعددی است که در زمان محمد وجود داشته اند. این درواقع محمد بود، و نه الله که نکاتی را از این کتابهای مختلف گزینش کرد و به یکدیگر چسباند و قرآن را بوجود آورد. علی رغم اینکه افراد زیادی در شکل گیری قرآن نقش داشتند، محمد به بیان روشن و صریح سردبیر اصلی قرآن شد.

در دین اسلام تردید پیرامون ریشه الهی نویسندگی قرآن، کفری جدی و بزرگ به شمار میرود. یک مسلمان ممکن است تنها به دلیل اینکه به اندازه یک اتم به اعتبار قرآن شک کند به مرگ محکوم شود. قرآن بالاتر از همه چیز قرار دارد. در تمام خلقت الله چیزی مقدس تر از قرآن وجود ندارد. اما انسان به دلیل بودن آنچه که هست، همواره در چون و چرا و فضولی به سر میبرد. من شک کردن به اعتبار و صحت قرآن را از همان ابتدای دوران کودکی ام آغاز کردم، از زمانی که بگونه ای رسمی قرائت قرآن به من معرفی شد. من دردوران ابتدایی در مدرسه مثل همه هم کلاسی هایم مجبور بودم در کلاس پرورشی شرکت کنم که در آن کلاس  تعلیمات دینی  و تعداد کمی از آیات ابتدائی قرآن را بیاموزم. این معلم دینی قرآن را در حالی به ما می آموخت که چوب ترکه درخت انار یا یک تکه  شلنگ را روی میز میگذاشت که همه از آن میترسیدند ، ما مجبور بودیم که قران را روخوانی کنیم ، من میتوانم تضمین کنم که هیچیک از ما هرگز مطالعه قرآن را دوست نداشت. اینکار خسته کننده ترین و دردآور ترین کاری بود که ما در دوران کودکیمان انجام میدادیم. ما تنها همانند یک طوطی بخش هایی از آیات قرآن را بدون اینکه هرگز معنی آنها را بفهمیم حفظ میکردیم. حتی خود حجر نیز معنی این آیات را نمیدانست. هرگاه ما در مورد برخی از آیات پرسشی را مطرح میکردیم پاسخ ما چند ضربه از آن چوب یا  شلنگ میخوردیم  اگر کسی دیر حاضر میشد یا در حال خواندن وقفه داشت بدجوری کتک میخورد ، آموختن قرآن برای ما همراه با کودک آزاری و تنبیه های بدنی بود. در وجود ما تنفر و انزجاری نسبت به قراعت قرآن بطور اخص و همچنین تنفری شدید از ملایان بطور اعم پدید آمده بود.

در دوران دانشگاه  یکی از هم خوابگاهی هایم  نسخه ای فارسی از مجموعه تعدادی از ایات گرد اوری شده را به من داد. همکار من از تبلیغیون (مبلغن دینی) سرسخت اسلام بود و از من خواست که من حتماً این ترجمه را به دقت بخوانم. او گفت میگفت یقیناً اگر پیام حقیقی قرآن را درک کنم، زندگی من برای همیشه به سمتی خوب تغییر خواهد کرد و روی این مسئله بسیار تاکید داشت.او همیشه میگفت نماز بخوان حتی اگر ایمانت ضعیف است. من از روی بی میلی آغاز به خواندن ان مجموعه ایات  از قرآن کردم، آیه به آیه، بخش به بخش، هرچه بیشتر میخواندم، بیشتر شگفت زده، آشفته و متحیر، گیج و بی میل میشدم. من نمیتوانستم باور کنم که آن کتاب که قرار است نوشته بخشنده ترین و مهربان ترین الله باشد، بتواند به مقدار وحشتناکی مملو از تنفر، ترور، دستور به قتل، جنگ، کینه توزی، و بیش از همه مجوزی برای نابودی تمام کسانی که به نگرش قرآن به جهان باور ندارند باشد. البته آیاتی اندکی نیز وجود داشتند که بسیار شاعرانه بودند، به شیوه ای زیبا واژه نویسی شده بودند و برخی اوقات غنی از معارف روحانی بودند. به غیر از این مقدار کم از «چیزهای خوب»، من باقی قرآن را که بخش اعظم آنرا نیز تشکیل میداد سرشار از یاوه گویی، و آیات شرم آوری که به باورمندان دستور قتل جنگ بی امان (جهاد) علیه ناباوران را میدهد یافتم. چگونه ممکن است اللهی بخشنده و مهربان چنین کتاب بدخو که زباله ای بیش نیست و راهنمای کامل ترور و جنگ و غارت است بنویسد؟ وقتی که  از من پرسید که کار قرآن خواندن من به کجا کشیده است، به او پاسخ دادم که دارد خوب پیش میرود، به او گفتم که چیزهای شگفت انگیز بسیاری را در قرآن کشف کرده ام که هرگز فکر نمیکردم در قرآن وجود داشته باشند. او لبخندی زد و گفت «قرآن شگفت انگیز و نیکو است، مگر نه؟»، به او گفتم «آری اینگونه است، قرآن بدون هیچ شکی شگفت انگیز است!».

 هرچه بیشتر با قرآن آشنا میشدم بر آشفتگی، بر انگیختگی و خشم من افزوده میشد، زیرا احساس میکردم که به شدت قربانی دین مرگبار و کشنده ای شده ام که از از زمان تولدم بر من تحمیل شده است. چیزهایی که در قرآن خواندم آنقدر مرا متحیر کرد که من میخواستم پاسخی به پرسشهای درونیم بیابم- «واقعاً چه کسی قرآن را نوشته است؟ من به پاسخ این پرسش دست یافتم. این نوشتار تلاش میکند که به این پرسش پاسخ دهد. من مدتها قصد نوشتن این نوشتار را داشتم و اکنون، و هم اکنون پس از نوشتن آن، احساس میکنم که شما نیز باید در این زمینه کنکاش کنید، «چه کسی قرآن را نوشته است؟»

من در حین بررسی هایم دریافتم که افراد زیادی در ساختن و جمع آوری قرآن نقش داشته اند. که این افراد برای اکثریت غالب مسلمانان ناشناخته هستند و در اعماق قرآن دفن شده اند. احادیث و سیرت اسناد متعددی را به ما تقدیم میکنند تا الهی بودن قرآن را انکار کنیم. من گمان میکنم جا زدن الله بعنوان نویسنده قرآن از دروغهای کلانی است که برای بیش از یک هزاره به انسانیت تلقین شده است. ما به یقین میتوانیم بگوییم که حتی این تنها محمد نبوده است که دست به نوشتن قرآن زده است. در واقع بیشتر قرآن یا بطور مستقیم توسط افراد دیگری نوشته شده بود یا از افراد دیگری الهام گرفته شده بود. افراد قابل توجه در میان این افراد از این قرارند:

امرؤ القیس – از شاعران باستانی عربستان که چند دهه قبل از تولد محمد مرده بود.
زید بن ‏عمرو بن نفیل – از «مرتد» های زمان خودش بود که از حنفاء بود آیین حنفی را ترویج میکرد.
لبید (بن ربیعه) – شاعری دیگر.
حسان بن ثابت – شاعر رسمی محمد.
سلمان فارسی – مشاور و رازدار محمد.
بحیرا – یک کشیش نسطوری مسیحی کلیسای سوریه.
جابر – همسایه مسیحی محمد.
ابن قمطه – یک برده مسیحی.
خدیجه – نخستین همسر محمد.
ورقة بن نوفل (بن أسد بن العزى) – پسر عمه خدیجه.
ابی بن کعب – منشی محمد و کاتب قرآن.
خود محمد.
گروه ها و افراد دیگری نیز در در اینکار نقش داشتند، آنها از این قرارند:
صابئین
عایشه – همسر خوردسال محمد.
عبدالله بن سلام بن الحارث – یک یهودی که اسلام آورده بود.
مخیرق – خاخام یهودی که اسلام آورده بود.
البته لیست من در مورد نویسندگان احتمالی قرآن جامع و کامل نیست. ممکن است افراد دیگری نیز در نوشتن قرآن دست داشته باشند که من حتی نام آنها را نیز نشندیه باشم. اما برای یک بحث جمع و جور لیست بالا باید کافی باشد. در این نوشتار من پیرامون بخشهایی از قرآن که این افراد در نوشته شدن آنها نقش داشته اند خواهم پرداخت.

.حال برای فهم قرآن و نویسندگانش، پیش از هرچیز ما باید پیشینه محمد را درک کنیم، کسی که قرار است بهترین مخلوق الله باش

ببینید و بیاندیشید

چرا با اسلام مخالف هستید؟

نویسنده – آرش بیخدا

این سوالی است که بسیاری از مسلمانان و اسلامگرایان مطرح میکنند.

در باب پاسخ به این پرسش شاید بتوان کتابها نوشت و در واقع کتابها نوشته شده است. اما بصورتی بسیار چکیده و مختصر میتوان گفت به دلیل اینکه اسلام منافع مارا در خطر انداخته است.

اسلام در واقع یک انگل اجتماعی است به دلیل اینکه

  • با آزادی در تضاد است
  • با مردمسالاری در تضاد است
  • با حقوق بشر در تضاد است
  • مروج تروریسم و اندیشه کشی و اختناق است
  • مبتنی بر خرافات و مفاهیم غلط و باطل همچون توحید و معاد و نبوت است
  • عامل فقر فرهنگی و علمی و مادی است

از منافع هر انسانی برخورداری کامل از حقوق بشر ( حقوق بشر چیست؟ ) و زیستن در دنیایی آزاد (آزادی چیست؟) و در حکومتی مردمسالار (دموکراسی چیست؟) و برخورداری از رفاه و زندگی شاد و آرام است. اسلام بطور جدی با این منافع شخصی و ملی و انسانی در تناقض است، بنابر این، هر انسان انساندوست، اخلاقمدار، آزادیخواهی و طرفدار حقوق بشری اساساً باید مخالف اسلام باشد، و اگر نباشد یا اسلام را نشناخته است و یا اینکه در صداقت او باید بسیار شک کرد.

از این گذشته دنیای امروز دنیای جادوگری و موهوم پرستی و خرافات نیست، دنیای امروز دنیای خردگراییست (خردگرایی چیست؟) خردگرایی یعنی اصالت عقل را پذیرفتن. یعنی هر آنچه با عقلانیت در تضاد است را نپذیرفتن و قبول کردن مفاهیم و معانی تنها در صورتی که بتوانند از فیلتر عقلانیت با موفقیت عبور کنند. خردگرایی در مقابل دین خویی و ایمان (ایمان چیست؟) تعریف میشود. خردگرایان همیشه حاضر هستند تا عقاید گذشته خود را کنار بگذارند و عقاید جدیدی را قبول کنند.

به گفته انیشتن

از لباس کهنه خود خجالت نکش، بلکه از افکار کهنه ات خجالت بکش.

به گفته آیت الله طباطبائی

پرستش به مستیست در کیش مهر          برونند زین پرده هوشیارها

به گفته برنارد شاو

این قضیه که یک انسان دیندار زندگی شادتری از یک انسان بیخدا دارد، تنها به این قضیه مربوط است که یک آدم مست از یک آدم هوشیار شاد تر است.

خردگرایان همان هوشیارانی هستند که از حمال عقاید و رسوم کهنه بودن به شدت خجالت میکشند. ما باور داریم که دانش و فلسفه امروزی به وضوح نشان میدهند که تصورات انسانهای پیشین در مورد بسیاری از مسائل از جمله، آفرینش، حیات پس از مرگ، وجود خدا (خداوند چیست؟) ، جن، روح، فرشته، حوری و امام زمان تنها زاییده افکار انسانها بوده اند و واقعیت خارجی ندارند.

بشر امروز مطمئن است که انسان از خاک و لخته خون و تکه گوشت آفریده نشده. ما میدانیم که ادعای تازينامه که انسان ابتدا بصورت کالبدی سفالین به روی زمین فرستاده شد و مدتها بر روی زمین ماند و شکل گرفت و بعد خداوند روح انسانی بدان دمید و انسان پدید آمد و سیب خورد و از جهنم اخراج شد، حرفی خرافی و افسانه کم کیفیتی که از منابع مشخص دیگر دزدی ادبی شده است بیش نیست.

بر این اساس و مقدمه باور داریم که ادیان تولید شده دست بشر هستند و ادیان مبتنی و پایبند به خدا در واقع بی پایه هستند زیرا خدا نیز خرافه ای بیش نیست (از کجا میدانید خدا وجود ندارد؟)  و به همین دلیل است که فلاسفه بسیاری در چند قرن اخیر بیخدا بودن اند و کلا خدا از فلسفه بیرون رانده شده است و فلسفه امروز جایی برای خدا در نظر نمیگیرد. همانطور که علم امروز نیز جایی برای خدا ندارد. خدا از حوضه علم و فلسفه تنها به مکاتب فکری آرمانگرا و سوفی رانده شده است، بنابر این ادیان و مذاهب اساساً اشتباه  و باطل و تقلبی هستند.

اما چرا اسلام را باید به چالش طلبید؟

در دنیا تفکرات و مکاتب فکری اشتباه و غلط بسیار وجود دارد، در واقع برای هر انسانی تنها مکتب فکری ای که خود بدان تعلق فکری دارد صحیح و درست است و بقیه مکاتب که در تضاد با آن مکتب قرار میگیرند باطل و پوچ هستند. اما آیا هر انسانی باید با تفکرات مخالف خود مخالفت کند و در راه مبارزه با آنها بکوشد؟ آیا همه انسانها باید مثل ما فکر کنند و همه مکاتب فکری و عقاید غیر از آنچه ما بدان اعتقاد داریم باید از بین بروند؟

واضح است که پاسخ این سوال منفی است، مشخصاً هر کسی حق داشتن هر اندیشه و وابستگی فکری به مکاتب فکری را دارد. اما با برخی از مکاتب فکری و تفکرات باید مبارزه کرد و باید آنها را به چالش طلبید!

آن تفکرات و مکاتب فکری، همانا مکاتب فکری تمامیت خواهی هستند که حق حیات سایر مکاتب را در خود مفروض نمیدارند و شرایط آزادی اندیشه و عقیده را به سختی به تهدید می اندازند و همانا اسلام از آن دسته از مکاتب است که به شدت دگر اندیش کش و آزادی ستیز است.

یکی از اساسی ترین مشکل اصلی ایران اسلام است که همچون سرطانی در جان و روان مردم سرزمین ما ریشه دوانده است. مطالعه مختصری اما منصفانه از تاریخ اسلام در ایران به خوبی نشان میدهد که اسلام جز نکبت و تباهی چیزی به بار نیاورده است. اسلام مکتبیست که پیاده شدن آن و حتی قسمتهای اندکی از آن هر اجتماع را به سرعت به سوی استبداد و خردستیزی و نابودی و فقر مادی و معنوی میبرد.

مردمسالاری امروز بهترین نوع حکومت است (دموکراسی چیست؟)  و پیاده شدن دموکراسی در اجتماعی که در دوران پیشا مدرن خود به سر میبرد محال است بنابر این برای رسیدن به مردمسالاری ابتدا باید به دوران مدرن وارد شد (تجدد (مدرنیسم) چیست؟)   بزرگترین مانع در راه مدرنیسم در ایران دین اسلام و مذهب شیعه بطور مشخص است. باید میان زندگی در سرزمینی آزاد و مردمسالار و مدرن و برخورداری از حقوق بشر از یک طرف و اسلام از طرف دیگر، یکطرف را انتخاب کرد. ما طرف دوم را انتخاب نخواهیم کرد.

مسلمانان حدود یک و دو دهم میلیارد جمعیت دارند و میتوان گفت از هر 5 نفر در جهان یک نفر مسلمان است که حدود 20 درصد جامعه جهانی را تشکیل میدهند.

البته تخریب جمعیت مسلمانان بطور گسترده ای از مراجع مختلف متفاوت است بنابر این جمعیت مسلمانان را باید از منابع مختلف بررسی کرد:

0.700 billion or more, Barnes & Noble Encyclopedia 1993
0.817 billion, The Universal Almanac (1996)
0.951 billion, The Cambridge Factfinder (1993)
1.100 billion, The World Almanac (1997)
1.200 billion, CAIR (Council on American-Islamic relations) (1999)

اما این همه مسلمان در پیشرفت جهانی که در آن زندگی میکنند چه نقشی دارند؟

جمعیت یهودیان در دنیا حدود 13 الی 14 میلیون نفر است. از سال 1901 که اولین جایزه نوبل داده شد، از میان 720 جایزه نوبلی که تا به امروز به اشخاص تعلق گرفته بیش از 130 جایزه به یهودیان که حدود 0.3 درصد جمعیت دنیا را تشکیل میدهند تعلق گرفته است اما مسلمانان با این جمعیت بسیار زیادشان تنها تعداد بسیار اندکی جایزه نوبل تا به امروز برده اند که از اتفاق آن جایزه ها هم  اکثرا ارتباطی با علم نداشته اند از جمله جوایز صلحی که انور السادات، یاسر عرفات و شیرین عبادی برده اند. بنابر این مسلمانان در دنیا از لحاظ علمی بسیار عقب مانده هستند و به بیان دیگر اسلام تنها میان ملت هایی که از لحاظ علمی عقب مانده هستند قدرت ماندن را داشته است. ما خوب میدانیم که مغز ها و نخبگان علمی کشور ما همگی به دلیل شرایط بد و اسلامی مملکت ما باید کشور را ترک گفته و به کشورهای جهان اول بروند تا بتوانند از نبوغ خود استفاده کنند. بنابر این عامل اصلی این عقب ماندگی و فقر فرهنگی، علمی کشور ما اسلام است. اسلام ملت مارا به خواب برده و مارا محکوم به داشتن عقب مانده ترین حکومت دنیا کرده است.

نگاهی اجمالی به جوامع بشری نشان میدهد که میزان خرد و دانش و آزادی  از یکطرف و  اسلام از طرف دیگر همواره نسبت ثابتی دارد. یعنی هرجا آزادی و دانش و خرد بیشتر است اسلام کمتر است و هرجا اسلام بیشتر است آزادی و دانش و خرد کمتر است. اسلام تنها در شرایط غیر برابر و در شرایط اختناق است که میتوان وجود فعال داشته باشد و این رابطه ای دوطرفه است بین اسلام و اختناق که هردو لازم و ملزوم یکدیگرند.

مشکلات ایران و در خطر افتادن منافع شخصی و اجتماعی مردم ایران که در مورد آنها سخن رانده شد، را تنها بر گردن آخوند ها و دستگاه خلافت خمینی انداختن تنها سطحی نگری و طفره از کنار واقعیت هاست. مشکل ایران آخوند نیست، بلکه اسلام است.

در نوشتارهای دیگر از جمله  نوشتاری با فرنام (آخوندها اسلام را خراب کرده اند.) رابطه میان اسلام و حکومت فعلی ایران بررسی شده است