نفرین نامه ملحد

گفتند: که این کیش بود راه رهایی

گفتند: که این دین بود حل نهایی

زیبنده تر از این دگر آئین نباشد

همتای چنین دین مبین جای نباشد

گفتند و شدیم خام از این قول پر از رنگ

لعنت به چنین کیش پر از حیله و نیرنگ

گفتا که منم آمده از عالم بالا

دیگر نکنید گوش به نجوای مسیحا

هر لحظه روم بارگه عرش الهی

هر آنچه بگویم سخن از عالم باقی

با نام من هر خون که بریزید نترسید

گر کشته شوید در ره من اهل بهشتید

در پیش من آیید و کمالات بگیرید

در کیش من آیید و سماوات بگیرید

در اصل نبود او بجز آن قاتل جانی

یک قوم بشد در پی این دیو روانی

اندر پی آن دیو، ستمکار زمانه

قومی پی آن مـرد سبــک مغـــز روانه

گفتا که بریزید و بگیرید به غارت

این خنجر برّان جهاد است و شهادت

ای وای از این رهبر و این قوم و جهالت

لعنت به تو ای رهبر این دین ذلالت

آن سنگ سیه کعبه آمال نمودی

تو بت کده را قبله عالم بنمودی

در عقد تو شد کودک نه ساله معصوم

ای ننگ به تو رهبر زنباره معدوم

لعنت به تو ای مرد دروغین رسالت

لعنت به تو و ذات تو و جنس خرابت

خون ریزی و خون خواهی شد ارث نهانت

داماد تو شد وارث این راه خرابت

او نیز نشد سیر ز خون خواری آدم

جز جنگ و جدل هیچ نیاورد به عالم

نامید همه جمله زنان، ناقصُ العقلان

لیکن که خود از عقل تهی بود فراوان

آن روز که بر مسند قدرت بنشستی

الحق که تو دست مغول از پشت ببستی

ای وای به تو سَنبل آئین جهالت

لعنت به تو و نام تو و نهج البلاغت

لشکر بکشیدی تو به ایران عزیزم

آتش بکشیدی تو به هر تکه ی جانم

ایران مرا پاره و ویرانه بکردی

با نام خدا غارت از این خانه به کردی

نفرین به تو و خنجر پر آتش و خونت

لعنت به تو و خوی تو و کیش زبونت

خون خوارگی شومِ پدر ارث پسر شد

آن وارث این و دگری وارث آن شد

آن درس جنونی که پدر بانی آن شد

سر مشق ستمکاری و ظلم پسران شد

دیوانه پسر گشت، خلیفه به سر ِ ما

گفتند: امام است نماینده ز بالا

بعد هم پسرش گشت، امام زاده ی والا

بر خواست ز قبرش طبق و گنبد اعلا

بگذشت زمانی ز ریا کاری ایشان

ناگه بشد آن مرده عرب یار ضعیفان

این مکر و ریا گشت به گوش همه یاران

این حیله بشد باور یک ملّت نادان

ای وای از این قوم و از این ملت بیمار

لعنت به همه گور ِ امام زاده مکار

ایران که بود تاج سر دانش دنیا

اینک قمه بر سر زدنش خنده ی دنیا

زنجیر و سر و سینه زدن در غم تازی

شب تا به سحر در غم و در گریه و بازی

آن شیر زن ِ پاک ِ گوهر پوش ِ دلارا

شد زینب و زهرا و سکینا و سهیلا

از کورش و از ایرج و از کاوه و بابک

قربان علی و غلام حسین آمده اینک

لعنت به من و ما که بیگانه ستاییم

پیشانی به سنگِ در هر پست بساییم

لعـنت به من و ما که فرزند یلانیم

بیرونی بیگانه ازین خاک ندانیم

نفرین به چنین تیغ که تیزش نتوانیم

لعـنت به چنین دست که مشت اش نتوانیم

لعـنت به من وما که خاموش نشستیم

لعـنت به من وما که خاموش نشستیم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s